X
تبلیغات
تقـــــــریر
اگر بنویسم نشاید، اگر ننویسم هم نشاید

  

نه هركه چهره برافروخت دلبري داند / نه هر كه آينه سازد سكندري داند

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست / كلاهداري و آئين سروري داند

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن / كه دوست خود روش بنده پروري داند

غلام همت آن رند عافيت سوزم / كه در گدا صفتي كيميا گري داند

وفا و عهد نكو باشد ار بياموزي / و گرنه هر كه تو بيني ستمگري داند

بباختم دل ديوانه و ندانستم / كه آدمي بچه اي شيوه ي پري داند

هزار نكته ي باريكتر ز مو اينجاست / نه هر كه سر بتراشد قلندري داند

مدار نقطه ي بينش ز خال توست مرا / كه قدر گوهر يكدانه جوهري داند

بقد و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد / جهان بگيرد اگر داد گستري داند

ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه

كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند

...

 

+ نوشته شده در  90/04/25ساعت   توسط احمدرضا جعفري تبار  | 

 

 

 خال به کنج لب یکی ، طره ی مشک فام دو

 وای به حال مرغ دل ، دانه یکی و دام دو

 

 

شاهد:

 

قومی متفکرند در مذهب و دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بی خبران راه نه آن است و نه این

( خیام )

 

+ نوشته شده در  90/04/17ساعت   توسط احمدرضا جعفري تبار  | 

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز / باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان لب گزیدنت که برو شه به خانه هست / وان کبر و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضهاست / آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

ای باد خوش که از چمن عشق می وزی / بر من بوز که مژده ی ریحانم آرزوست

این نان و آب چرخ ، چو سیلیست بی وفا / من ماهی و نهنگم و عمانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفا ها همی زنم / دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود / آوارگی به کوه و بیابانم آرزوست

هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد / کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور دست موسی عمرانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما / گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

گویا ترم ز بلبل اما رشک عام / مهریست بر دهانم و افغانم آرزوست

...

(مولانا)

 

پ.ن: بعثت پیامبر اکرم (ص) مبارک.

 

+ نوشته شده در  90/04/09ساعت   توسط احمدرضا جعفري تبار  | 

 

این چه شوری است که در دور قمر می بینم / همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روزبهی میطلبد از ایام / علت آنست که هر روز بتر (بدتر) می بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است / قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان / طوق زرين همه بر گردن خر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد / هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از گنج و گهر می بینم

 

شاهد:

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش / که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش / مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن / بلعب زهره ی جنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیافکن جام جم بردار / که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم / بشرط آنکه ننمایی بکج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست / سلیمان با چنان حشمت نظر ها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش

 

....................................

پ.ن:غزل اول ممکن است  از حافظ نباشد... 

 

+ نوشته شده در  90/04/05ساعت   توسط احمدرضا جعفري تبار  | 

 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

و از جان و دل یارم شوی، تا عاشق زارت شوم

 

من نیستم چون دیگران، بازیچه ی بازیگران

اول به دست آرم تو را ، وانگه گرفتارت شوم

 

+ نوشته شده در  90/04/02ساعت   توسط احمدرضا جعفري تبار  |