|
اگر بنویسم نشاید، اگر ننویسم هم نشاید
|
"حقیقتی وجود ندارد، اگر وجود داشته باشد قابل یادگیری نیست، اگر قابل یاد گرفتن باشد، قابل انتقال به دبگری نیست" جرجیاس حکیم
"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید" صادق هدایت
هر چیزی در خود یک صفر است، پوچ و بی هدف است.
"دم زدن مرد، قدم زدن اوست به سوی مرگش" علی (ع)
رفتن، به سوی ایستادن، امید به سوی یأس، زندگی به سوی مرگ، هستی به سوی نیستی، آبادانی به سوی ویرانی، پیشرفت به سوی قهقرا، دانایی به سوی نادانی، نوشتن به سوی فراموشی، و بودن به سوی نبودن...
اکثر آدم ها احمقند. یعنی حقیقت را وارونه می بینند. زندگی و دنیا را برعکس می بینند.
خود را می فرسایند تا بهتر شود، اما جز بدتر نمی یابند!
نیاز به بمب اتمی و هیدروژنی برای نابودی نیست، صِرفِ نفس کشیدن کافی است!
صِرفِ بودن کافی است! بی نظمی در جهان را صرفِ بودن افزایش می دهد...
دلم برای رئیس جمهور می سوزد! و برای همه ی مردم!
و همه ی انقلابیون طول تاریخ. و برای همه ی امیدواران و آرزومندان همه ی دوران ها!
و برای تمام امیدها و آرزو ها!
"اتوپیا"یی نیست!!!
زندگی ترجمه ی احمقانه ی تراژدی است! تراژدی ای که در خود فرو میریزد و می میرد...
اما
"تراژدی کافی نیست"
"چیزی بیش از این باید در میان باشد"...
چیزی که در میان مخروبه ی هستی و تهوع بودن پیدا می شود.
حقیقت نزد کسی شبیه یک آسمان جل بی سرو سامان و بی "سواد" آرام گرفته.
به شعر، به استعاره، به نقد، به تصنیف، به عزا، به شور، و به هر شکل دیگری می شود از حسین (ع) سخن گفت. از عاشورا، از اتفاقاتی که در کربلا افتاد، از زینب، از رقیه، از علی اکبر، از حُر، از علی بن الحسین.
همه جور می توان سخن گفت، و هر جور که سخن بگویی باز گویی ناتمام است، باز گویی آتشی در درونت زبانه می کشد و گفته نمی شود، باز قلبت می جوشد و قلمت نمی نویسد.
براستی حسین (ع) در کربلا چه کرد؟
واقعا جای این سوال همواره مطرح است که:
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟
این چه شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست؟
از عارف و عامی، از ملا و بی سواد، از قرطی و امّل، از منبر و کف خیابان، از پاک و ناپاک، همه به نوعی گرد او می چرخند، در هوای او نفس می کشند، راحت یا گلو گیر!
همه در تکاپویند، اوج تحرک در این روزهاست، روزهای محرم.
مهم نیست به چه منظوری! هر کس در راه خود آنچنان اوج می گیرد که تصورش نیز تا پیش از آن برایش محال بوده. خیابان ها را ببینید! گویی قیامت است...
همه آمده اند٬ هر کس به بهانه ای٬ و هر کس می داند برای چه آمده٬
کسی را یارای نشستن نیست.
وُه که چه شور مستی است در بشر! از کجای قلب او این جوشش می جوشد که چنین رسوا می کند خود را!
آنچه در نهان هاست بیرون ریخته می شود، جان گداخته خود را به هر دیواری می زند. جانی که در تن نمی گنجد. هر کس به شکلی و در مسیری.
عشق...!
گوهر پُر تپش و حیات بخش عشق ! آنچه نهان ها را می جوشاند و حدود را می ترکاند و خود را بیرون می ریزد، به فرقی نمی کند به چه شکلی که می خواهد باشد.
با قمه، با زنجیر، با پای برهنه، اصلا با هرزگی با کارناوالی گری، هرچه اسمش را می خواهی بگذاری،
هیچ عقلی را یارای تبیینش نیست. هر نمود و ظهوری ، هر بحران و انقلابی در اوج خود رخ می گشاید.
اوج حضور عزاداران در لندن، پایتخت سیاه انگلستان، تا اوج مصرف لوازم آرایش و پوشاک گران قیمت در تهران٬ ژایتخت ایران شیعی!
از هر جایش جمعش کنی، از جای دیگر سرازیر می شود.
از در بیرونش کنی از پنجره می آید. قیامت است، قیامت...
هر سال با عاشورا قیامت برپا می شود، هر کس در اوج حضور و ظهور خود را حسابرسی می کند و به خود بر می گردد.
آه که مقتل نویسان، منبریان، راویان و... در چه تلاش بیهوده ای می خواهند فرهنگ حسینی را رسانه ای کنند!
زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع می جوید در بیابان
و چه دست بسته اند فیلسوفان، جامعه شناسان، روان شناسان و تمام شناسنده های متبحر!
آه چه احمقند تکفیریان و چه سعاتمند آنها که خود را رها می کنند و هر چه در نهان دارند آشکار می شوند.
چه را می خواهند تفسیر و تبیین یا تکفیر کنند؟
عصر عاشورا آینه ای است که هر کس خود را در آن می بیند
و این است فرقان...
هرکس چهره ی خود را سیاه یا سفید خواهد دید
و طومارش را خود خواهد خواند و در برابر حق خواهد ایستاد
عروج می کند، حسینی، و یا می ماند، اگر زینبی نباشد، یزیدی.
این مرکز چرخنده و تکاپوگر حیات است که تاریخ و جغرافیا، زمان و مکان، فرهنگ ها و تمدن ها را می پیماید و به خود می رسد.
رجعت می کند و در وجود انسان متحصن می شود و امروز انسان ظهور می یابد.
یک کلام
در عاشورا عشق رخ می نماید،
و لو کَرهَ الکافرون و المنافقون ...
ج جان قوه ی محرکه ی مرموز زندگی است که در سر انگشتان تن دو دو می زند
غریزه ی خودکاری است که بقا را استمرار می بخشد
آتشی است که درون را به جنون می کشاند و جنون را به جنایت.
جان در بشر آتش می زند، می سوزاند، و نابود می کند، حتی خودش را.
پایی است که می دود و می دود و می دود...
"جان"! مرا به یاد جنگ جانوران جانی می اندازد.
جنون بچه های تنها وقتی به هم می رسند هراسناک است.
ترسناک است! من کم کم دارم می ترسم از آنچه جان آنرا به حرکت می اندازد.
از جنون جوامع جدید!
بازار مرا به هراس می اندازد.
بازار جوراب، بازار طلا، بازار ارز و سکه، بازار تن و روح ( ج ن د ه بازار)...!
چ چه می شود؟
چرا چنین است؟ چگونه به اینجا رسیده ایم؟
چه جهتی است راهی که در آن می دویم؟ کورمال کورمال....
ح به تنهایی ام می خزم! به درونم، به احساسم!
اینجا کمی حالم بهتر است.
راحت ترم، هوای بهتری دارد. روحم سرشار تر است،
اینجا عاقل ترم
اما احساس گناهی در درونم این راحتی را از من می گیرد.
خ نمی توانم در این تنهایی خوشبخت باشم! خوشبختی این چنین جانم را آزار می دهد.
موهوم است، خوشبختی است خزنده! نه خوشبختی نیست! زندگی ای خوک وار است،
بزرگ است اما "خر" وار.
خیانت است، تنها خوشبخت بودن خیانت است.
خیانت به هر که جان دارد، جانی سرگشته و مجنون،
اما بازگشت به جنگ جنون سخت است و بها دارد،
و بهای آن خون است...
و خون...
اینجا عاشق ترم
ج جنون جانی می تازد و غارت می کند
مجنون است و کور...
ح حسین (ع) نه تنها، با هفتاد جان آزرده برای نجات می آید و
خ خون می آورد
با خون جگر گوشه اش
آسمان می شکافد
و طرحی نو در می افکند
ی "یا ایتها النفس المطمئنة
ارجعی الی ربک راضیة مرضیة"
پایان
پ.ن: حروف حرف می زنند، کلمات کشتی می گیرند، و جملات می جنگند...
سر از سکوت است
موسیقی، خاطرات را گیجا گیج در سرم می چرخاند،
چون پشم حلاجی در فضا...
مرور خاطرات مرا به مکان ها می برد
به زمان ها
مکان ها و زمان های مُرده میان خاطرات جان تازه می گیرند
"اکنون" تمام "مکان" ها واقعیت و تمام "زمان" ها حاضرند
در کانون "من"
و "من" آن ها را نگاه می کنم
و سعی می کنم "بفهمم" و "بشناسم"
کار دیگری نمی توانم کنم،
آنها به محض لمس دستانم "دود" می شوند!
آنها دیگر نیستند و من تنها آنها را نشخوار می کنم
تا بفهمم و بشناسم
چیزهای گنگ زیادی هست که باید بفهمم و بشناسم
مثلا واقعیت ِ آنچه با انگشتانم لمس می کنم!
واقعیت آن را، "تو" که می خوانی، اثبات می کنی؟ یا من، که لمس می کنم؟
لمس "من" و خواندن "تو" ما را مستهلک می کند!
آنچه می ماند شناختی است که تو از من داری، و من از احساس خودم.
واقعیت، من، تو، و زمانی که فرصت لمس من است.
و شناختی که باقی می ماند.
من، تو، واقعیت و زمان دیگر نیستند!
...
پ.ن: a-sociology.blogfa.com
پ.ن: a-episteme.blogfa.com
بسمه تعالی
توضیح داده شد امام در چه مرتبه ای از وجود می تواند باشد (در حد بضاعت نگارنده)
امام در این مرتبه برای هستی و موجودات و نیز انسان راهگشا و هدایت کننده است٬و به مستنداتی که ذکر شد قطب عالم و محل ثقل و ثبات آن است.از این جهت همه ی موجودات تحت ولایت و فرمانپذیری امام هستند٬خواه ناخواه.
تمامی کرامات از سوی انبیا٬ امامان و اولیاء و. علم آنها از همین احاطه و ولایت آنها بر موجودات سرچشمه می گیرد.
اما در خصوص انسان این ولایت به نحوی متفاوت جاری و ساری است
انسان٬ حامل روح و دارای اختیار است و فلسفه ی خلقت او همانگونه که گفته شد شناخت حق است٬ از این منظر تمام قصه بر سر این قضیه است که انسان به آگاهی پذیرش آن برسد.
انسان تا به این آگاهی نرسد٬ نیاز به امام را در خود احساس نمی کند. از همین روست که امام در غیبت است٬ چون نیازی به وجودش نیست! و صحیح تر آنکه نیاز به او هنوز پذیرفته نشده!
متاسفانه آنچه به غلط در فرهنگ و جامعه ی ما رسوخ یافته دعا برای تعجیل در فرج امام برای حل مسائل اقتصادی و سیاسی است٬ در حالی که خود امام محروم ترین و محدود ترین انسان در زمینه های سیاسی و اقتصادی بوده است ! در زندگی امامان شاهد بوده ایم که حتی پذیرش حکومت از سوی آنان یا قبول نمی شده (امام صادق (ع)) و یا با حضور حاضران بسیاری مورد قبول قرار می گرفته (امام علی (ع))
هر چند از تبعات حکومت امام ثبات نظام سیاسی یا اقتصادی می تواند باشد اما دلیل آن نبوده!
پس این احساس نیاز و یا همان معرفت به نیاز وجودی به امام است که حضور و ظهور او را برایش لازم می کند و هر کس به این نیاز واقف شود یقینا امام بر او ظهور خواهد کرد و تنها در صورتی که جامعه به صورت عام به آگاهی برسد ظهوری اجتماعی و جهانی اتفاق خواهد افتاد.
اما اولیا کسانی هستند که به درجات به این آگاهی رسیده اند و خود اوتادی هستند بر زمین برای ثبات آن و هدایتگرانی که هر کس (باز به درجات) می تواند به آنها دسترسی داشته باشد. پس هیچ کسی بر روی زمین بی راهنما نیست و نخواهد بود.
گردآوری و تنظیم این مباحث با عنایت و استناد به آثار استاد علی اکبر خانجانی انجام شده و منظور از طرح آن نه تکرار مکررات و نه ایراد یک سری بحث های نظری و غیر کارآمد و نیز نه اظهار و ابراز وجود بوده٬ بلکه مسئله حیاتی پیشنهاد راه و فهم تازه ای از حقیقت بوده و این نه به توانایی بنده بلکه به جهاد یکی از بندگان خدا صورت گرفته و طرح این سلسله مباحث تنها از سر وظیفه بوده و نه بیشتر.
با تشکر از صبر و حوصله ی خوانندگان محترم
پ.ن: دو وبلاگ دیگر برای مقوله بندی بهتر موضوعات و ساماندهی مطالب ساخته شده که انشاالله به آگاهی خواهد رسید
پ.ن: به دوست ناشناسم " ؟؟؟؟؟ " : همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف / به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
بسمه تعالی
همانطور که ذکر شد شناخت حقیقت مستلزم شناخت 3 محور معرفتی اصلی است:
شناخت خدا – شناخت هستی و شناخت انسان
ورود به بحث های فوق و موشکافی آنها (ورود به بحث های خداشناسی – هستی شناسی و انسان شناسی) نیازمند تفصیل بسیار زیادی است و مستلزم حلاجی آثار هزاران متفکر و اندیشمند از ابتدای تاریخ است و غور در آنها نه در این مقال می گنجد، نه در حد بضاعت بنده می باشد و نه در حد عمر ناچیز ما که یک عمر هم کفاف تحصیل در آن را نمی دهد .
لذا با توجه به مستندات و روایات و آنچه هر عقل سلیمی از آنچه مشاهده می کند، در می یابد از سیر و روند شناختی ویژه ای بهره می گیریم تا این شناخت محتاج تفصیل و تکلف نباشد. همانطور که هر کس با هر سطح سواد می تواند درک درستی از خداوند و اصول دینش داشته باشد.
این سه شناخت،علی رغم حدود و مرزهایی که در محور های مطالعه ی تخصصی شان قرار داده اند،نه شناخت هایی جدای از هم، بلکه شناختهایی یگانه هستند،درک و شناخت صحیح هر کدام شامل درک و شناخت دو مورد دیگر است. شناخت انسان به درجات متضمن شناخت خدا و طبیعت است. و بالعکس.یعنی هر کسی در هر موقعیتی می تواند به شناخت کامل فوق دست پیدا کند. بدون تحصیلات آکادمیک.
در اینجا برای واضح شدن بحث سیری تکاملی- تاریخی را پیش می گیریم تا علاوه بر گریز از تفکر انتزاعی و غیر واقعی، به فهم و درک تاریخی از این موضوع نیز نایل شویم.
خداشناسی موضوعی است که همزمان با آنکه موضوع بسیار حیاتی ای است و بنیان اولین اصل از اصول دین اسلام است (همچنین ادیان دیگر با تفاوتهایی در نتیجه گیری ها)، موضوعی بسیار حساس و گاه بغرنج و پیچیده برای مطالعه است.
علی (ع) می فرماید، شناخت خدا از طریق ذات او به کفر می انجامد و از طریق صفات او به ایمان، از طرفی از ایشان نقل است که پرستش خدا از طریق صفات خداوند کفر است و تنها از طریق پرستش ذات او پرستیدن او حاصل میشود. این بدان معناست که آنچه از خدا می شناسیم از طریق صفات او محل پرستیدن نیست! بلکه تنها از طریق آنچه نمیتوانیم بشناسیم یعنی ذات او پرستیدن خداوند ممکن می شود.
اما محصول این تفکر به دو مسیر می انجامد،
اول آنکه خدایی نیست و روی آوردن به فلسفه های مادی! که راه ساده لوحانه تری است و اعتماد است به زوال و خسران همیشگی و بینهایت. تا مدتها و همینطور در زمان حاضر نحله هایی هستند که اعتقاد به بی نیازی جهان به خدا دارند،آنها نظریه ی تکامل را عامل عمده ی تکامل و پیشرفت می دانند.
دوم آنکه ذات باری نه از طریق شناخت بلکه در یک کلام شناخت ناتوانی شناخت او و از طریق دل دادن به او،آنچه عرفا به آن تمسک می جویند، حاصل میشود.
" خداوندی که حقیقت او را صاحبان همت بلند درک نمی کنند و زیرکی ها و هوشهای غواص باو دست نیابند"(امام علی (ع))
" دل کسی که هستی او را دانسته به کنه ذاتش پی نمی برد"(امام علی (ع))
"خدا را از آنجا شناختم که نشناختم" (امام علی (ع)).
در این سیر تکاملی در ابتدا آنچه از روایات به ما رسیده است، آنست که هستی و وجود قبل از خلقت به صورت عماء بوده است (رجوع شود به حدیثی از پیامبرص با عنوان حدیث عماء که در پاسخ به سؤال عربی در خصوص حضور خدا قبل از خلقت پرسیده شده) و به صورت هستی ای در خود و شاید به تعبیری سنتز خالص و به دور از هر گونه تضاد، هستی بسیط و جمع، ماده و معنایی یگانه، اراده و شدنی بی واسطه و محقق که جز خدا نبوده، ابری پر باران (عماء) و وجودی سرشار از پتانسیل خلقت بدون نیازی به آن.
حضور خداوند در عماء نه به معنای قرار داشتن در عماء که چیزی جدای او باشد، بلکه به معنای آن می تواند باشد که خداوند قبل از خلقت به صورت هستی ای در خود و بدون بروزی در خلقت و تنها در حالت بودن بوده،حضوری پر و مملو و سرشار و "خود" و بی نیاز و تمام و کمال.
اما علت خلقت آنچنان که در حدیث قدسی آمده است شناخت است، شناخت حق: "گنجی نهان بودم، خواستم شناخته شوم پس آفریدم"
(در اینجا دوباره به اهمیت حیاتی شناخت خدا بر می خوریم)
از طرفی شروع خلقت آنچنان که محرز است مهبانگ (Big Bang) است، اما اینکه ماده ی اولیه ی آن چه بوده با مطالعات انجام شده در این حوزه هنوز محل سؤال است!
در اینجا ورود به مباحث علمی ضرورتی ندارد (چون به جوابی نمی رسیم)، اما با توجه به وضعیت وجود قبل از خلقت معقول است که آنچه قبل از خلقت وجود داشته ماده و معنای اولیه ی خلقت بوده است (عماء) و با بارش این ابر پر باران خلقت آغاز شده و کائنات و هستی و ما فیها را تشکیل داده، و اگر عماء چیزی جز خود خداوند نبوده آنچه خلق شده و هست تماما نمودها و تجلیات پروردگار هستند. از جماد تا روح و انسان، از شر و خیر، از زمان و مکان،از ظاهر و باطن، از دوزخ و بهشت و ... از بود و نبود، همه از فیض وجود و هستی پروردگار است که "هست" اند؛ پس آنچه طبیعت شناسی و هستی شناسی نامیده می شود، خدا شناسی طبیعی است!
پس به تعبیری این خون خود خداست که در رگ کائنات و مخلوقات می گردد و حیات می بخشد. و چیزی جز او نیست در حالی که او نیست.
"خداوند متعال همیشه بوده است، نه آنکه حادث و نو پیدا باشد،با هر چیز است نه طوری که خود آن باشد و غیر از هی چیزی است نه طوری که جدا از آن باشد، فاعل است و فعل از او صادر می شود نه به معنی حرکات و انتقالات از حالی به حالی..." امام علی (ع)
" منزه است خداوند (از آنچه به او نسبت می دهند)، و حمد ستایش از آنِ خداست، و نیست هیچ خدایی جز الله، و خدا وند برتر است(سُبحنَ الله و الحَمدُ لِله و لا اله الّا اللهُ و الله اکبر)"
این حضور خداوند در هستی و طبیعت است که انبیا و اولیای الهی در دامان آن به کشف و شهود و وحی رسیده اند و چیزی جز او ندیده اند.
از طرفی در بسیاری از فلسفه های مادی نیز طبیعت مترادف خداست و بسیاری از خدایان اقوام باستان خدای طبیعت بوده اند. و تکامل که قدرتمند ترین استدلال در خصوص پیشرفت و تکامل است را از مادر طبیعت می دانند و طبیعت را خود کافی برای خود می دانند.
در ادامه ی این تکامل ماحصل تکامل و بروز طبیعت و هستی در مرحله ی نهایی انسان است.
فلاسفه ی مادی و ماتریالیست ها نیز بر این اذعان دارند و انسان را گونه تکامل یافته ی نوع هموساپین می دانند و فیزیولوژی او را نمونه تکامل یافته ی موجودات می دانند و ارتباطات، اجتماعات و جوامع و تمدن انسانی نیز تکامل یافته ترین نوع ممکن بوده و از نبوغ ذاتی بشر حکایت دارند؛ استخراج منابع، تولیدات تکنولوژیکی، قوانین مدنی و اجتماعی، مذاهب و ادیان، و ... تماما حکایت از همین امر دارند و تایید کننده این موضوع هستند،با این تفاوت اساسی و تعیین کننده که حلقه ی گمشده ای میان تکامل حیوان (نخستی ها و انسان نما ها) و انسان وجود دارد (که داروین مدون کننده قانون تکامل به آن اذعان دارد).
بر طبق استناد بزرگان و عرفا این حلقه ی گمشده همان نزول روح و دمیده شدن و نفخ روح در انسان است.به عقیده ی عرفا هستی، انسانِ بسط یافته و انسان، هستی چکیده و خلاصه شده است، آنچه هست و نیست تماما در انسان است، (دریغا بهشت و جهنم را در خود بجو/ عین القضاة همدانی) و این انسان است که در او تمام این اضداد باز به وحدت می رسند و از آن می رهند. انسان ماحصل خلقت است یعنی آنچه مقصود خلقت بوده است و آنچه اراده ی خداوند بر آن تعلق گرفته و منظور او از خلقت بوده و تکامل پس از انسان مربوط به تکامل انسان است و نه طبیعت (آنچنان که می دانیم بزرگ ترین انقراض تاریخ در حال حاضر در حال رخ دادن است و این یعنی پسرفت طبیعت و نه پیشرفت و تکامل آن).
انسان خلیفه ی خداست بر روی زمین و هر آنچه انسان در زمین انجام می دهد جز خواست خدا و جز در مشیت او نیست، پس سیر کلی و جزئی آن در اراده ی خداست، یعنی هر آنچه انسان از خیر و شر در زمین انجام می دهد چیزی جز خواست خدا نیست و همه در تقدیر الهی است.
اما به دو صورت و از دو راه، دوزخی و بهشتی.در حقیقت بهشت و دوزخ علاوه بر زندگی اخروی زندگی دنیایی انسان را در بر دارد، یعنی این دو نوع زندگی در همین دنیا نیز محقق اند، با ویژگی هایی از بهشت و جهنم که در کتب آسمانی و قرآن آمده است.
آنچنان که پروردگار ماده و معنای اولیه ی خلقت هستی بوده، طبیعت نیز ماده و معنای اولیه ی خلقت انسان است ، انسانِ حامل روح(یگانه گوهر الهی و متعالی) است.
آنچنان که خداوند خود را فدای خلقت کرد، هستی خود را فدای انسان می کند و در حقیقت پروردگار خود را فدای خلقت انسان می کند تا این جانشینی و خلافت به حق باشد.(مقصود خلقت عبادت پروردگار است اما سجده ی کائنات و ملائکه بر انسان به معنای گذشتن خدا از خود است که از عشق پروردگار به انسان حکایت دارد همچنان که این عشق در انسان است و محور فعالیت های اوست).
پس انسان خلیفه ی خداست بر روی زمین و همه ی اعمال او در زمین در اراده ی پروردگار است و هر چه هست غیر از اراده و مشیت او نیست، اما همانطور که گفته شد این امر به دو صورت و از دو راه محقق می شود، راهی ایمن و امن و بهشتی، مختارانه و مومنانه و راهی مذبذب،معذب ، دوزخی، جبری و کافرانه. هر آنچه هست در دین است و دین در همه حال واقع است.
اما این به چه معناست؟ "کذاب به واسطه ی کذب خویش بدانجا می رسد که صادق به واسطه ی صدق خویش" – امام علی (ع)
اما نا گفته پیداست که این تنها دو راه زندگی است و نه مقصود آن یعنی زندگی بهشتی یا دوزخی دو نوع زندگی است و نه آن که مقصود بهشت یا دوزخ باشد! بلکه مقصود لقاء و دیدار پروردگار خواهد بود.
انسان موجودی فراسوی صدق و کذب، خیر و شر و بهشت و دوزخ است. به تعبیری بشر وامانده در اضداد و درگیر آن انسان نیست بلکه می تواند حیوان و بل هم اضل باشد.
انسان موجودی وحدت یافته و به توحید رسیده است،محل انس اضداد است(انسان)، او جانشین خداست و پروردگارش او را شبیه خودش آفریده و این جای بسی حیرت دارد و خود گواه از خود گذشتگی مذکور دارد.
"هر که خود را شناخت خدا را شناخت" (امام علی(ع)).
اما مصداق این انسان چه کسی می تواند باش؟ کسی که از این اضداد رهیده باشد، انسان فراسوی خیر و شر،انسانی بس بسیار انسانی، ابر انسان؟
همانطور که گفته شد و می دانیم مقصود خلقت جن و انس تنها برای عبادت است،عبادت محل سجده بر پروردگار است و سجده یعنی به خاک افتادن و خاک شدن در مقابل معبود، در حقیقت انسان برای رهایی از اضداد و رفتن به فراسوی اضداد باید از خود بگذرد.
انا لله و انا الیه راجعون، در هر صورت انسان پروردگارش را ملاقات می کند و به سوی او رجعت می کند،یعنی باید از خود بگذرد، یا با جبر و مرگ جسمانی و یا به اختیار و قبل از مرگ جسمانی، و این از خود گذشتگی تنها با عبادت و خاک شدن محقق خواهد شد، چرا که تنها راه خاک شدن و محل آن عبادت بر پروردگار است و عبادت برای غیر از آن تنزل به جمادی و حیوانی است.
"انسان چیزی است که بر خویشتن فایق باید آید"- نیچه
انسان خلیفه و جانشین خداست که به دست خود خدا منسوب شده، او باید با از خود گذشتن به قدرت عشق ازلی پروردگار که انسان وارث آن است، خداوند را بر جای خود بنشاند. این موضوع خواه ناخواه صورت می پذیرد، تنها چیزی که باقی می ماند عشق و معرفت(شناخت حق) است که مقصود خلقت است.
کسی که از خویش گذشته باشد و خود را فدای خداوند کرده باشد و اراده ای جز اراده ی او اراده نکند (انسانی که در جبه ی خویش غیر از خدا نبیند و بدن او کرسی و قلب او عرش دوست باشد و تنها در او پرستیده شود) انسان به خدا رسیده و جانشین فراسوی اضداد اوست، و او "امام" است، قطب عالم امکان، مقصود و معبود کائنات و ملائکه، انسانی بس بسیار انسانی، کسی که خداوند تنها در وجود او پرستیده می شود.
"زمین بی وجود و حضور امام از خود خواهد گسست و متلاشی خواهد شد" و این سخن به شعر و شعار نیست، امام مقصود و معبود کائنات است و حتی در شعور هر سنگ حضور دارد و با آن تسبیح خداوند را می گوید.
و این است غفلت بشریت که از سنگ ، سنگتر و از حیوانات وحشی تر شده و نام آن را تمدن گذاشته است.
اما چرا امام غایب است؟ چرا این نیاز حیاتی در پس پرده ی غیبت است؟ اولیا چه کسانی هستند؟
برای جلو گیری از اطاله ی کلام بیش از این٬ موضوع را در بخش بعد مطرح می کنیم.
در وبلاگ دوست عزیزی موضوعی در خصوص اندیشه ی آلبر کامو نگارش شده بود که نکاتی در این خصوص قابل نتیجه گیری است که مینویسم:
برای وارسی موضوع ابتدا تعریف چندمفهوم لازم به نظر می رسد
خدا ، وجود و انسان
که در 3 حوزه ی بنیانی خدا شناسی ، هستی شناسی و انسان شناسی جای می گیرد.
و موضوع دیگری که نحوه ی نگرش به این 3 مورد است و عبارت است از "فلسفه"
فلسفه چه نوع دانشی است؟
فلسفه، مطالعه ی جهان و تفسیر آن بدون استفاده و استناد به دین و غیب و با استفاده از توانایی های ذهنی و دنیایی است.
برای واضح شدن بحث به تاریخچه ی فلسفه نگاهی می اندازیم.
واژه ی فلسفه و فیلسوف (philo-sophia) توسط سقراط وضع شد و منظور او عشق به حقیقت بود. او خود را به واسطه ی ندایی که در معبد دلفی شنیده بود موظف به رساندن پیام سروش غیبی به اهالی آتن می دید؛ و فحوای پیغام این بود: " آن که می داند که نمی داند از همه عاقل تر است"
در تمامی محاورات سقراط که توسط افلاطون نقل شده است نیز همین فحوا و نتیجه گیری در انتها بحث ظاهر می شود. آنچنان که موضوع مورد بحث چنان متزلزل می شود که مخاطب از بدیهی انگاشتن معنایی که قبلا از موضوع می دانسته به شک می افتد اما سقراط به جای دادن تعریف مشخص و روشن در پایان تنها نوعی آگاهی به نادانی در مخاطب باقی می گذارد.
در ادامه افلاطون به تبیین ذهنی آنچه نیست می پردازد: عالم مثال؛ و این نوعی عدول از روش و رسالت سقراط است رسالتی که نادانی بشر را پرده برداری می کند٬در صورتی که افلاطون تفسیر ذهنی غیب را در پیش گرفت (تفسیر دنیایی غیب).تبیینی که نهایتا به تز مدینه ی فاضله می انجامد که تحقق آن تقریبا از محالات است.
داستان فلسفه نزد ارسطو به اوج خود می رسد و آن تبیین جهان با استفاده از شهود و عینیت و ذهن و بدون استفاده از غیب و دین و حتی تبیین ذهنی غیب (متافیزیک).چنانکه گفته شد این مشی مغایر با اصل سقراطی فلسفه بود و به نوعی انحراف از آن.
در حقیقت آنچه فلسفه با آن شروع کرد اعتراف به نادانی بود در صورتی که به عکس خود یعنی تبیین ذهنی جهان رسید.
از این تاریخچه این نتیجه استنباط می شود که آنچه فلسفه ادعای آن را دارد مطالعه و تفسیر جهان بدون نیاز به خداست و یا حداکثر در نهایت رسیدن به نقطه ای که می توان نتیجه کرفت که خدا هست. ولی نه در حین استدلالات بلکه در انجام.
پس فلسفه ذاتا بی خداست و از آنجا ست که حملات متالهان و عرفا به فلسفه مفهوم می شود. از جمله امام محمد غزالی که: فلسفه کفر است و فیلسوفان کافر.
چرا که موضوع بی خداست. در نتیجه تفلسف بدون خدا نه تنها محال نیست بلکه از ارکان وجودی آن است.
فلسفه ذاتا با خدا و غیب کاری ندارد ولو اینکه بخواهد تفسیر از آن ارائه دهد و یا به نتایجی از آن جنس برسد و در حقیقت وارد کردن بحث خدا در فلسفه نوعی نفاق و خدا خرمایی کردن بحث است. پس فلسفه نه الهیات، که لاالهیات است. یعنی تبیین و توضیح آنچه خدا نیست، یعنی اثبات وجود خدا از طریق فلسفه ممکن نیست بلکه نهایتا و در بهترین حالت می توان ما سوی را نفی کرد!
در حقیقت فلسفه ی فیلسوفان مسلمان نه به فلسفی بودن آن بلکه به وجود حکمت در آن برجسته است، حکمتی است که در لباس فلسفه ظاهر شده.
البته همواره در طول تاریخ و خصوصا برهه های نقش حکومت وقت را در سو گیری تفکرات و قالب آنها و حتی زبان نگارش آنها می توان ریشه یابی کرد، چنانکه گردهمایی های بزرگ متفکران و فیلسوفان از تمام اقسا نقاط جهان شاهد هستیم.
حضور حکمت در فلسفه ی مشاء و ابن سینا نهایتا به منطق المشرقین و شهود عرفانی می انجامد، در حکمة الاشراق سهروردی بحثی عرفانی است و حکمت متعالیه ملاصدرا را به حکمت نزدیک کرده است و نه فلسفه. التقاط اصلی، التقاط حکمت و فلسفه است در یک حوزه مطالعاتی در حالی که این دو یکی نیستند.
پس آنجا که ابن سینا به معاد نمی رسد و یا رازی نبوت را رد می کند از همین روست، ملاصدرا اما با توجه به مباحث عرفان فلسفه خود را پیش می برد چنانکه بزرگترین اثر فلسفی (!) او بحثی عرفانی است (اسفار اربعه).
پس سیر عقلی (ذهنی) فلسفه از طریق عینیت های موجود، به نتایجی غیر از فلسفه های مادی و نهایتا نهیلیستی نمی رسد و این نتیجه ی منطقی هر فلسفه به معنای کلمه است.
اما آیا کسانی چون نیچه، مارکس، سارتر، کامو و ... و فلسفه های آنان که به آن نتایج رسیده اند یکسره رد است؟ آیا هیچ نتیجه ای جز عبث بودن فعالیت فکری آنان نمی توان گرفت؟
با توجه به معنای مذکور در باب فلسفه و حیطه ی مورد مطالعه ی آن فلسفه های مادی مذکور بزرگترین شاهدی هستند بر سقوط ذهن گرایی و خدا شناسی ذهنی، اینها آثاری هستند که می توان از آن به عنوان بلوغ فکر بشر یاد کرد.
چنانکه مرگ در تفکر هر انسانی در حیطه ی زندگی روزمره تشویش و اضطراب و جدایی از زندگی عادت وار گذشته و ... را منجر می شود فلسفه های مادی و نهیلیستی و اگزیستانس او را نسبت به موقعیت هر چند تاریک و تخدیری و پوچ خود بینا می کند، و از خود پنداری رهایش می کند هر چند که معنایش جز رنج و پریشانی نباشد و به برزخی هولناک بیانجامد.
نهیلیسم نیچه نقطه ی اوج و نهایی فلسفه و تفسیر مادی و عقلانی جهان است که گریبان گیر مدرنیسم و اوج تمدن بشری که محصول تفسیر ذهنی بشر از جهان است ، شد.
چنانکه در نهایت هایدگر با "پایان فلسفه" آن را اعلان کرد.
پایان فلسفه نقطه ی پایان بی خدایی است، نقطه ی مرگ بت واره ای به نام خدای ذهنی و ظنی است، که نیچه آن را با مرگ خدا اعلام می کند، نقطه ی پایان برزخ و ظاهر شدن خود حقیقی است، و آنجاست که هایدگر و تعریف او به عرفان نزدیک می شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
خوشبختانه درک نظریمان از دین این روزها به جایی رسیده است که دانسته ایم باید از دین به عنوان سبک زندگی و احوال روزمره استفاده کنیم و دین را به نوعی به زندگی فردی و اجتماعی مان وارد کنیم (اینکه دین مختص حوزه ی فردی یا اجتماعی است را به بحثی دیگر وامی گذاریم) و نه تنها در شعار ها.
سبک زندگی٬ به ما نحوه ی عملکرد روزانه در روزمرگی هایمان را می دهد.
اما از دین چه چیز در روزمرگی هایمان وارد شده است؟ و از آن چه اعمالی را اجرا می کنیم؟ چه چیز از آن می فهمیم و چه تاثیری روی فهم ما از زندگی در ارتباط با مردم، نوع معیشت، ارتباط با خداوند، و فکر و ذکر هر لحظه مان داشته و دارد!
دین به عنوان راه و سبک زندگی همواره ما را به تفکر در جهان ، جامعه و نفس خودمان و سیر و کند و کاو در آن وا می دارد.
اما متاسفانه آنچه امروزه از دین و دینداری در سطح عام اجتماع تلقی٬ و تبلیغات از آن به عنوان دینداری در رسانه های کشورهای مسلمان و در راس آن کشور شیعه خودمان صورت می پذیرد با نهایت کوشش های معرفتی تنها در سطح عمل و احکام ظاهری آن باقی می ماند. و هر روز به تعداد کسانی که از این امر دچار بن بستهای روحی و روانی می شوند بیشتر می شود!
مسئله این است که در جامعه ای که عَلَم دینداری و شیعه گری برپا است ، آمار طلاق، جرم و جنایت ها و انواع فساد های اخلاقی و اقتصادی روز افزون است و این مایه ی تعجب است که آیا نتیجه و ماحصل آنچه از آن به عنوان سبک زندگی دینی (اسلامی و شیعی) و نازل شده از طرف پروردگار دانا به امور انسان و عاری از جهل بشری و ... یاد می شود، این است!؟
آیا صلوة با فحشا و منکر و فساد اخلاقی یکجا جمع می شود؟
آیا روزه داری با حرص و آز و پول پرستی و مقام پرستی یکجا جمع می شود؟
آیا خمس و زکات با فساد های کلان اقتصادی و زمین خواری یکجا می شود؟
آیا نباید شک کرد؟
آیا نباید به دینداریمان ظنین باشیم؟
از نماز خواندن تنها عربی خواندن و خم و راست شدن می فهمیم! از روزه گرفتن تنها گرسنگی ! از قرآن خواندن تنها تحریر و آواز خوانی ! و از امام تنها مصیبت و نوحه و فرهنگ مرده پرستی! آن هم با جبر و اکراه!!!
و اینگونه است انتظار برای فرج!
آیا در قرن 21 و اوج پیشرفت تمدن بشری و حجم تحقیقات دینی تا کنون٬ ما به اسطوره پرستی عرب جاهلی برگشته ایم؟ (ما ایرانیان !!!)
هسته ی مرکزی عبادت آنچنان که در کتاب مقدس ما مسلمانان، قرآن،آمده است عشق به پروردگار است و آنچه این هسته ی مرکزی را تهدید کند شرک و کفر محسوب می شود ولو اینکه وسواس در انجام اعمال عبادی باشد.
آنچه موجب عمل به فروع دین (صلوة ، صیام ، حج، خمس ، زکات و ...) می شود بینش و نگرش و تعمق در اصول دین است؛
آنکه نمی داند توحید چیست آیا از سوره ی توحید (اخلاص) در نماز چه می فهمد؟
آنکه نمی داند نبوت چیست آیا از پیامبران و وحی و یومنون بالغیب چه می داند؟
و همینطور در مورد امامت٬ عدل و معاد.
اینگونه است که از ورود عالی ترین مفاهیم در زندگی روزمره ممانعت می کنیم٬ با تقلید صرف در انجام امور عبادی محض.
پس بهتر است که لا اقل نصف وقت و هزینه ای را که صرف تبلیغ در انجام اعمال عبادی و تقلیدی در فراخوان های بزرگ که اکثرا جنبه ای سیاسی دارند! را صرف زیر سازی فهم آحاد اجتماع برای درک اصول و بنیان های دین شود و از تراژدی در حال جریان جلوگیری شود، اگر واقعا دلسوز دین و اسلام هستیم.
این گونه است که ممکن است تقلید در اعمال عبادی نیز به درک روشن از معنا و مفهوم آن منجر می شود.
آنچه می توان انجام داد نیز نه در قالب فراخوان های بزرگ که مخاطب یک اجتماع با افراد یکسان (گوسفندها که مخاطب رسانه هاهستند) است بلکه در قالب هسته های پژوهشی و تحقیقی در هر سطحی از اجتماع صورت گیرد که با حمایت و پیشتیبانی مراکز فرهنگی و دینی باشد.
و برای تشکیل این هسته ها نیاز به تخصیص بودجه های کلان نیست (هرچند امروز آن هم نیست) بلکه پشتیبانی های ساختاری و نهادی و همینطور فکری و معرفتی ضروری است.
مخاطب این موضوع نه تنها سطح کلان اجتماع و دست اندر کاران فرهنگی و اجتماعی در راس اداره مملکت هستند٬ بلکه هر فرد در هر سطحی می باشد که نیاز به فهم دین و اقتباس سبک زندگی از آن را احساس می کند ولو اینکه به هزاران راه دیگر گریز زده باشد.
امید است از دین قلب آن آشکار شود و طرحی نو در اندازد تا از رخوت ها و یاس ها و جمود و وسواس ها رهایی بخشد.
« تاناباتا » یکی از جشنواره های نامدار باستانی در ژاپن می باشد که که به آن آیین ستارگان و یا آیین دلباختگان نیز می گویند .. این جشن سمبل رسیدن عشاق به هم و برآورده شدن آرزوها ست.
جشن تاناباتا که برگردان آن در زبان پارسی هفتمین شب می باشد، در روز هفتم ماه هفتم میلادی "جولای" برگزار می شود .تاناباتا ریشه در جشن چیشی (七夕节) یا روز والنتاین چینی دارد.
اینگونه گفته می شود که جشن تاناباتا از یک افسانه کهن چینی سرچشمه گرفته که داستان دو دختر و پسر دلباخته می باشد .
در این افسانه، خداوند کیهان دختری بافنده به نام "اوریهیمه" داشت که به سن بزرگسالی رسیده بود. از این رو خداوند کیهان برای زناشویی با دخترش، پسری جوان و کوشایی به نام "هیکوبوشی" پیدا کرد که کارش چوبانی گاو بود .
اوریهیمه و هیکوبوشی پس از پیوند زناشویی در شادی و خوشی با یکدیگر زندگی کردند. ولی شادی و خوشگذرانی این دو دلباخته بگونه یی بود که آنها را از کار و کوشش بازداشت و تنبل کرد .
خداوند کیهان از کار نکردن و تنبلی این دو دلباخته خشمگین شده بود، برای گوشمالی آنها را از هم جدا کرده و به دو ستاره در دو سوی کهکشان راه شیری فرستاد .
این دو ستاره « Vega» و« Altair » نام دارند که در زبان پارسی به آنها ستاره «کرکس نشسته» و «کرکس پرنده » می گویند .
اورهیمه و هیکوبوشی از دوری یکدیگر بسیار اندوه گین شده و شب و روز به گریه و زاری پرداختند . خداوند کیهان که این روزهای پریشان دو جوان دلباخته رامی دید به دلسوزی افتاد . از این رو برآن شد که سالی یکبار بر روی کهکشان راه شیری پلی بزند، تا این دو دلباخته بتوانند در شامگاه روز هفتم ماه هفت از آن گذر کرده و با یکدیگر دیدار کنند .
این دو جوان دلباخته از دیدار دوباره با یکدیگر بسیار شاد شده و از آن پس از تنبلی دست برداشته و در کارهای خود که بافنده گی و چوپانی بود، کوشا شدند .
یکی از آیین هایی که ژاپنی ها در جریان جشن تاناباتا انجام می دهند، نوشتن آرزوهای خود بر روی برگه یی از کاغذ های رنگی و گره زدن آن بر روی شاخه های درخت نی ریز «ساسا» است . آنها بر این باورند که در با این کار آرزوهای آنها برآورده می شود .
در شب جشن تاناباتا جوانان ژاپنی همچنین لباس زیبای تابستانی « یوکاتا » را بر تن کرده و با برگزاری آتش بازی به شادی و سرور می پردازند .
آوای برگهای درختان نی ریز بگوش می رسد
برگهای آن بر فراز بام خانه تکان می خورند
ستارگان بازی گوشی کرده و می درخشند
مانند زره های زرین و سیمین می درخشند
* * *
پ.ن: دفتر کهنه ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می گه که چشم من
تو نخ ابره
که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
دستور جناب مافوق برای آمادگی شجاعت٬
و راهکار معلم اخلاق برای صیانت از عفت...!
هنر جویان ٬ بسم الله...
* * *
سقراط: می دانی که مردم همه مرگ را یکی از بزرگ ترین مصائب میپندارند؟
سیمیاس: آری اینچنین است.
سقراط: پس اگر این مردم اظهار دلاوری نموده با مرگ به شجاعت روبرو شوند همانا به سبب آن است که از مصیبت بزرگتری می ترسند. بنابراین دلاوری ٍ این کسان از ترس است و مانند شجاعت حکما حقیقت ندارد٬ حال بیاندیش که شجاعتی که از روی ترس باشد آیا مضحک نیست؟
سیمیاس: راست است.
سقراط: عفیفهای ما نیز همین حال را دارند و عفت ایشان از بی عفتی است یعنی از روی حقیقت نیست زیرا که آنها اگر شهوتی را ترک کنند برای آن است که از شهوات دیگر که گرفتار آنها هستند باز نمانند و با آنکه می دانند مغلوب شهوات بودن عن بی عفتی است از بعضی لذات درمیگذرند تا به لذات دیگر که بر ایشان چیره است برسند. آیا در این صورت عفت آنان از بی عفتی نیست؟
از کجا شروع کنم!
از من!؟
سالهاست که در دایره ی پوچی "من" سرگردانم!
اینبار از "تو" آغاز می کنم...
از زمین محکم زیر پایم٬
در قلب آسمان وجودم...
بسم الله
"زن جمال باطن و دل مرد است که بر مرد عرضه شده است پس غیر از او نیست بلکه از خود مرد به او نزدک تر است و اصلا جمال آشکار معنا و ماهیت قلبی مرد است یعنی از خود مرد٬ مردتر است زیرا اصل حقیقت هر چیزی طبق قرآن کریم٬ در بطن و دل آن چیز قرار دارد و نه در ظاهرش. پس زن و مرد دو تا موجود نیستند که با هم برابر یا نا برابر باشند بلکه موجودی واحدند هر چند که به چشم اصل ظاهر دو تا می آیند همانطور که پیامبر اکرم(ص) می فرمود که فاطمه(س) "ام" من است و ام هم به معنای مادر است و هم به معنای "اصل" و "باطن" و قلب هر چیزی ... و چون فاطمه مادر پیامبر نبود پس اصل و باطن و دل او بود و ژیامبر شاعر نبود و بیان حقیقتی را در خلقت می نمود...
این کلام خدا در قرآن که موجب مشاجره عظیمی شده و سوء استفاده و سوء فهم های بزرگی را پدید آورد بدین معناست و بر حقیقتی است که :" و مردان کارگزاران بر زنان هستند بواسطه اینکه خداوند همواره بعضی را بر بعضی فضل بخشیده است بواسطه اینکه انفاق می کنند." اگر این آیه تماما مد نظر گرفته و کلمات کلیدی آن فهم گردد ابهام برتری و تساوی گری زن و مرد هر دو عبث می آید. واژه ی فضل در قرآن مکرارا آمده است و به معنای نوعی برتر ظهری و دنیوی و مادی است و در هر جا که این واژه بکار رفته دقیقا به همین معناست و نه برتری خلقتی و باطنی و ذاتی...( برای مثال فضل حضرت سلیان نسبت به پیامبران اولوالعظم و یا فضل بنی اسرائیل و قوم یهود به سایر اقوام)
مرد درحکم ظاهر و کالبد و ماهیت زن است و زن باطن و دل مرد است و در امر باطنی و قلبی این زن است که بر مزد امر می کند و حکم می راند ولی در امور دنیوی مرد است که قیوم و کارگزار و رئیس و مدبر است...
اگر زن در جسم و تعقل و ایمان غیبی ضعیفتر از مرد می نماید (همانطور که علی (ع) می فرماید) در عوض در عشق و فداکاری و مقاومت بسیار قوی تر از مرد است و عشق اصل خدمت است نه جسم و عقل. زیرا خلقت جهان بر عشق مطلقه و ایثار محض او استوار است و از مقام ارحم الراحمین اوست. و اصل عشق است همانطور که زن هم اصل و دل مرد است. بعلاوه ضعف جسمانی زن نیز امری کاملا صوری و فیزیکی است وگرنه در ماجرای بارداری و زایمان و مقاومت و صبر در ببار آوردن کودکان قدرت جسمانی زن هزاران بار بیشتر از مرد است یعنی در جسم ضعیف زن قدرت و قوت و مقاومتی بسیار عظیم تر از مرد نهفته است زیرا اصل مرد است و ماهیت مرد است و غیر مرد نیست٬ خود خود مرد است...
زن و مرد ظاهر و باطن یکدیگرند و هر زن و شوهری لایق یکدیگرند و از نفس واحدی هستند. همانطور که قرآن کریم می فرماید: "و برای هر کسی از جنس نفس او همسری قرار دادیم."
پس به خصوص برای سالکان معرفت نفس٬ همسر به مثابه آینه منحصر به فرد خود شناسی و خود بینی است.
اگر همسر تو بد است تو بدی.
حجاب نیز مثل نماز امری خاص برای مومنان است و نه مسلمین تا چه رسد به یهود و نصاری و کافران و مشرکین. آنهم به صورت دعوت بسیار آبرومندانه و با محبت است که خطاب به رسول و مردان مومن است که بایستی زنانی را که قلبا به اسلام رسیده اند و ایمان آورده اند٬دعوت به حجاب نمایندو کمترین زور و تهدید و یا تنبه و تعزیری در این رابطه در قرآن و حدیث و سنت و عترت ذکر نشده است. و این دعوت و حکم خدا هم مثل همه احکام دین شامل آیه "هیچ اجباری در دین نیست" می باشد. اجبار در دین از نفاق است نه تنها از ایمان نیست بلکه از مسلمانی هم نیست و بلکه از یهودیگری هم نیست و عملی ضد دین است...
تازه امر حجاب از امور دنیوی دین است و نه اخروی. زیرا آیه معروف به حجاب چنین می گوید:"ای رسول به همسر و زنان مومنه بگو که حجاب خود را رعایت کنند زیرا بهتر است که شناخته نشوند تا مورد آزار کافران قرار نگیرند" آیا این آیه نیاز نیازی به تفسیر دارد؟ "بهتر است شناخته نشوند". پس امری توجیهی و مستحب است نه واجب و آنهم مسئله دفع کردن خطر آزار کافران است...
پس مسئله مقنعه٬ ماجزای چشم و ابرو و مو و جرقه های الکتریکی آن نیست. حجاب کلی بر مرد و زن مومن که در قرآن هم آمده است حجاب نگاه است. عجب است که در جوامع اسلامی کارکردن زن در انبوه مردان و رها کردن کودکان در شیرخوارگاهها و جلوگیری از بارداری و حتی سقط جنین و عقیم کردن مردان را همه به تبعیت از فساد و جهل غربی حلال و اسلامی می دانند ولی طلاق یکطرفه زنی که زیر ستم شوهر فاسدی در حال خودکشی است را غیر اسلامی می خوانند و تمام دین را و کل امر به معروف و نهی از منکر را فقط در لباس زنان خلاصه کرده اند. بی تردید این اسلام نیست و دین نیست و بلکه اشد نفاق و جهل و جنون و غرب زده گی است و اسلام تولید سازمان سیا و موساد و اینتلیجنت سرویس است.
واجبات و اصول و ارکان دین را زیر پا گذاشته و مستحبات و مکروهات و متشابهات را به بازی گرفته اند."
استاد علی اکبر خانجانی - کتاب قرآت الساعه - نساء
بهاره مرد
و مرگش٬
نه مادری را داغدار کرد
نه پدری را دردمند
و نه برادر و خواهری را تنها!
اما
یادش
هر لحظه ذهن را به باغ جست و خیز کودکی از زمان و مکان بیرون می کند...
* * *
پ.ن: بهاره ۵ ساله بود٬ از "تنهایی" قلبش ایستاد.
پ.ن: ...
پ.ن: به شکرانه ی دیداری دوستان را "باده" مهمان خواهم کرد.
ای عزیز این آیت را گوش دار که " و ما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون"
می گوید: بیشتر مومنان٬ مشرکان باشند. ای عجب!
مگر مصطفی -علیه السلام- از این جا گفت : "کاد الفقر ان یکون کفرا".
دریغا گوش دار: ای دوست هرگز دیده ای که دیوانگان را بند برننهند؟ گروهی از سالکان دیوانه ی حقیقت آمدند٬ صاحب شریعت بنور نبوت دانست که دیوانگان را بند برباید نهاد٬ شریعت را بند ایشان کردند.
مگر از آن بزرگ نشنیده ای که مرید خود را گفت: با خدا دیوانه باش و با مصطفی هشیار.
دریغا سوختگان عشق سودایی باشند٬ و سودا نسبتی دارد با جنون٬ و جنون راه با کفر دارد.
باش تا شاهد ما را ببنی٬ و آنگاه بدانی که چرا دیوانه باید شد.
هرگز دیده ای که کسی از دست بت دیوانه شود؟
این ابیات بشنو:
در مذهب شرع کفر رسوا آمد
زیرا که جنون ز عشق سودا آمد
هر کس که به کفر ِ عشق بینا آمد
از دست بت ِ شاهد یکتا آمد
عین القضات همدانی
* * *
پ.ن: دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
مقصود از وجود ِ عالم٬ ملاقات دو دوست بود که روی در هم نهند جهت ِ خدا - دور از هوا.
مقصود نان نی٬ نانبا نی٬ قصاب و قصابی نی.
چنان که این ساعت به خدمت مولانا آسوده ایم.
...
مولانا اینجاست. بیا تا کنار گیریم!
این تویی؟ آرزومند بودیم.
بیا تا کنارت گیریم! ...
چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش ِ من درآویزند که "مگو" ٬ بگویم.
و هر آینه٬ اگر چه بعد ِ هزار سال باشد٬ این سخن به آن کس برسد که من خواسته باشم
شمس تبریزی (ع)
* * *
زبان ِ حال:
ای دوست !
در من نگر
و تمام مرا بشناس
این آخرین دیدار است...
* * *
پ.ن: چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و غمزه این!
الوداع ای کفر و ایمان ٬ الفراق ای عقل و دین
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گُردهایم
گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
قیصر امین پور
* * *
پ.ن: تن خس-ته را روح می باید
اما روح خس-ته را تن نمی شاید...
( رد تئوری بقا )
( درد ما در بودن ما ریشه داشت / رفتن و مردن علاج کار شد )
( رسیده ام به کمال که جز اناالحق نیست / کمال ِ دار برای من کمال پرست )
پ.ن: کاش حسین (ع) را باز تعریف کنیم...
پ.ن: و ما هنوز (توهم) بدبختی را می گرییم...
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
...
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست
(اردلان سرافراز)
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو / دل بازده آغاز مکن قصه ی نو
افشاند هزار دل ز هر حلقه ی زلف / گفتا که دلت بجوی و بردار و برو...
روزي در اتاق جنيد را زد (حلاج)،
جنيد گفت: كيست؟
(حلاج:) حق!
(جنيد:) مگو "حق"، بگو "از جانب حق!" زيرا به واسطه ى اوست كه تو هستى دارى؛ كدام چوبه دار به خونت رنگين خواهد شد؟
(حلاج:) روزي كه مرا بر دار آويزند، تو جامه سفيد (صوف) را از تن به در آورده جامه فقيه(درّاعه)! بر تن خواهي پوشيد!
* * *
اندر طلب گم نشده بهر چرائید؟
* * *
پ.ن: فاصله از زنده پرستى تا مرده پرستى فاصله از عشق است تا نفرت؛ يك مو!!!
حی پرستی تا بت پرستی!!!
حیرتا از بت پرستی!
حیرتا از حی پرستی!
حیرتا از مقراض قلب...!

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
آنچه از عالم بالاست من آن می گوییم / رخت بربسته برآنم که بدانجا فکنم
* * *
طبیب درد بی درمان کدامست؟ / رفیق راه بی پایان کدامست؟
اگر عقل است پس دیوانگی چیست؟ / وگر جان است! پس جانان کدامست؟
چراغ عالم افروز مخلد / که نی کفر است و نی ایمان کدامست؟
پر از دُر گشت بحر لایزالی / درونش گوهر ایمان کدامست؟
غلامانه ست اشیا را قبا ها! / میان بندگان سلطان کدامست؟
یکی جزو جهان خود بی مرض نیست! / طبیب عشق را دکان کدامست؟
خرد عاجز شد اندر فکر عاجز / که سرکش کیست سرگردان کدامست؟
بت موزون به بتخانه بسی جست / که موزونات را میزان کدامست؟
چه قبله کرده ای این گفت و گو را!؟ / طلب کن درس خاموشان کدامست؟
* * *
"حادثه محمد(ص) نشان می دهد که در اسلام٬ هنگامی که حقیقتی نیرومند و راستین و زیبا فرا می رسد٬قانون و رسم و حرف و حتی شرع و سنت از در دیگر بیرون می روند...
وقتی از اسلام ایران سخن می گویم و مسلمان ایرانی را نشان می دهم٬ از واقعیت سومی سخن می گویم که نه اسلام است و نه ایران٬زیرا پس از حلول اسلام به درون روح ایران و انقلابی که در عمق وجدان و اندیشه ی او پدید آورد٬ اسلام خود نیز تغییر کرد و بسیاری از خصائل نژادی خاص سامی را از دست داد [اسلام و دین عربی]٬ چنانکه ایران نیز بسیاری از خصائل کهن و ریشه دار نژادی خاص ایرانی را از یاد برد [نژاد آریایی] و از این رو باید گفت که مسلمان ایرانی٬ یعنی "شیعه"٬ نه ایرانی است و نه اسلام سامی٬ یک موج نوینی است زاده ی این پیوند شگرف تاریخی که هرگز همانند آن حادثه ای پدید نیامده است."
دکتر علی شریعتی
* * *
پ.ن:سلام و عرض ادب
پ.ن:در این چند گاه طوفانی در برابرم رخ نمود٬ طوفانی که تا عمق زمین را در برابر دیدگانم به پرواز در آورد و من عاجز از گفتن!و عجب از قلب که ظرفیتی اینچنینی دارد! فکر نمی کردم دوام بیاورم٬ جای قالب تهی کردن داشت! اما باز یارای گفتنم نیست! باید ابرهای پرباران ببارند تا در اقیانوس آن شنا توان کرد.
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده / سر فرو بردم در آنجا٬تا کجا سر بر کنم
پ.ن: چراغ اول را به نام "معلم اول" روشن کردم٬ باشد که یاریم دهد.
پ.ن:سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در کوزه بماند اربعینی
فلک را سقف بشکافیم
و طرحی نو در اندازیم...
عصر انقلاب و سرنگونی شاه:
در سال 1973 میلادی امپریالیزم جهانی به رهبری آمرکا به نقطه عطفی از عقلانیت امپریالیستی رسید و آن پیدایش "کمیسیون سه جانبه" به رهبری راکفلر بود. این ایدئولوژی موسوم به "نئو امپریالیزم" است که استراتژی کاملا نوینی برای حکومت واحد جهانی به رهبری امریکا ارائه داد که حتی جهان کمونیزم را هم شامل م شد و اکثر رهبران فکری و سیاسی و اقتصادی و علمی و تکنولوژیکی و بانکی جهان را به عضویت خود در آورد و بسیاری از ایدئولوگ های حزب کومونیست شوروی و چین کمونیست نیز به عضویت آن درآمدند که البته در مرحله ی اولیه مخفیانه بود. و این سرآغاز صلح و اتحاد بین کمونیزم و امپریالیزم است و فروپاشی شوروی نیز بخشی از پروژه های این اتحادیه ی جهانی محسوب می شود.
در این اتحادیه امریکا و کانادا و همه ی کشور های اروپای غربی و مرکزی و ژاپن و چین و بخشی از حزب کمونیست به عضویت در آمد. و هدف یکپارچه کردن جهان بود.
بخشی از دکترین های این اتحادیه ایجاد انقلابات ضد انقلاب در کشورهای جهان سوم بود و نیز ایجاد حکومتهای اسلامی در خاورمیانه به قصد براندازی اسلام از قلوب مسلمانان جهان بود که شاخص ترین نمونه ی آن واقعه ی افغانستان و طالبان است.
دکترین "حقوق بشر" و دموکراتیزه کردن ملل اسلامی هم بخشی دیگر از استراتژی نئو امپریالیزم بود.
اولین دولت برخواسته از کمیسیون سه جانبه در امریکا دولت کارتر بودکه مامور اجرای حقوق بشر و آزادیهای سیاسی در جهان سوم و ملل اسلامی بود. ایجاد جو آزاد در سالهای قبل از انقلاب بدستور شاه از جمله ی این اهداف بود که در ایران زمینه ی انقلاب شد و کنترل آن از دست این اتحادیه خارج شد.
دکترین اسلامیزه کردن حکومتهای جهان اسلام به قصد براندازی ایدئولوژیک اسلام از فرهنگ مسلمین و سپس رویکرد مسلمانان به غرب یکی دیگر از اهداف کمیسیون سه جانبه بود که در افغانستان و عراق با موفقیت انجام شده است ولی در ایران برنامه ی مذکور مطابق میل این کمیسیون به پیش نرفت. و لذا با اینکه کارتر از انقلاب اسلامی دفاع نمود ولی اندکی بعد به مقابله با آن برآمد.
بنابراین مجوز انقلاب های اسلامی در کشور های اسلامی از جانب ندو امپریالیزم صادر شده بود.
باید گفت که ایدئولوگهای کمیسیون سه جانبه منافع استراتژیک و تاریخ امپریالیزم غرب را مد نظر داشته اند و لذا از بسیاری از منافع کوتاه مدت گذشته اند.
همه ی ریاست جمهوری های آمریکا و اکثریت روسای حکومتهای اروپایی از سال 1973 به بعد از اعضای کمیسیون سه جانبه بوده اند. این مسئله در باره ی چین و ژاپن و شوروی سابق ه مصداق دارد. فروپاشی شوروی حاصل انقلابی در بطن سازمان امنیت و حزب کمونیست بواسطه ی اعضای کمیسیون سه جانبه بود که گورباچف نیز از جمله ی آنها بود و نیز روسای بعد از وی در شوروی.
کنفرانس گادالوپ هم یک جلسه ی اضطراری کمیسیون سه جانبه جهت تصمیم گیری برای سرنگونی شاه بود.
دموکراسی به عنوان مغز ایدئولوژی نئو امپریالیزم جهت جهانی کردن اقتصاد غرب از اصول کمیسیون سه جانبه است زیرا یکی دیگر از ارکان این استراتژی ارتباطات رایگان ماهواره ای است که فرهنگ مردم جهان را به سرعت آمریکایی نموده و زمینه ی حکومت واحد جهانی را به رهبری آمریکا فراهم می کند.
در یک کلام اسلام زدایی از طریق ایجاد حکومت های مرتجع اسلامی دکترین ویژه ی نئو امپریالیزم برای جهان اسلام بود و این تاکتیک جهت استراتژی حکومت واحد جهانی و نظام واحد جهانی و فرهنگ واحد جهانی به رهبری امریکاست.
با درک این واقعه ی جهانی بهتر می توان به ماهیت و عملکرد و روکردهای انقلاب اسلامی نگریست و قضاوت نمود.
استاد علی اکبر خانجانی
بخشی از کتاب "تاریخچه ی انقلاب ایرانی در قرن اخیر"
(در ادامه ی مطلب بخش "وضعیت نیروهای انقلابی در آستانه ی انقلاب" اسلامی ایران را بخوانید)
بسم الله الرحمن الرحیم
اسلام چیست؟
اسلام دین آخرالزمان است، دین الساعه است، دین قیامت است. چرا؟ زیرا اسلام دین محمد (ص) است. کسی که به معراج رفت و در آسمان هفتم در نزدیکترین حد ممکن با پروردگارش دیدار نمود. و اینست اصل و اساس ویژه ی سنت محمدی برای مسلمانان.
سنت محمدی فقط آداب خوردن و خوابیدن و نماز نیست، زیرا این را سائر انبیای الهی هم داشته اند و این سنت آسمانی و اخروی و روحانی ویژه ی محمد (ص) است.
و اما سنت زمینی و دنیوی و اجتماعی ویژه ی محمد (ص) در دینش چیست؟
محمد تنها پیامبری است که بر کفر و شقاوت و پلیدی تیغ کشید و در تمام عمرش شبانه روز با آن جنگید. اینهم سنت زمینی محمد (ص).
و اما ارتباط بین این دو سنت محمدی چیست؟ ارتباط بین جهاد و معراج؟
آیا محمد (ص) با چه دستاوردی از آسمان هفتم بسوی زمین بازگشت؟ او خداوند را با خود به میان خلق آورد. و لذا فقط در دین محمد است که "مومن"نام مشترک خدا و بنده است و نیز "امام". و اینست سر جهاد مسلحانه محمد (ص) و پیروان دین او. این خود خداست که در مومنانش با کفر و ستم می جنگد.
و نیز اینکه رابطه متقابلی بین جهاد و معراج است. آنچه که محمد (ص) را به معراج برد جهاد او بود.
حال دانستید چرا دین اسلام دین آخرالزمان و قیامت است؟
زیرا دین لقاء الله است. چونکه دین جهاد است.
اینست سنت محمدی و اصول اسلام و تفاوتش از اسلام عیسوی و موسوی و ابراهیمی.
اینست اسلام!
دکتر علی اکبر خانجانی
- میلاد پیامبر اکرم و امام صادق علیه السلام بر همه شیعیانشان تهنیت باد.
ناخدا طوفان که تنها مانده بود بر عصای خود تکیه زده بود و به سنگینی از سرازیری پایین می آمد و به طرف خانه ی آقا می رفت چون آقا او را برای ظهر دعوت کرده بود تا با هم ناهاری بخورند و مشروبی بنوشند.
در بین راه زمزمه کنان با خود می گفت:
"لعنت خدا بر همه ی ما باد! این قبیل کارها دل پاک می خواهد و اینجا شهر سودوم و گمورا است!
از کشیش بگویم ؟ او یک کاسب است. دکانی باز کرده و اسم آن را کلیسا گذاشته است و در آنجا مسیح را خرده خرده می فروشد. این دزد طرار مدعی است که همه ی بیماری ها را شفا می دهد.
از یکی می پرسد: تو چه مرضی داری ؟ او می گوید دروغ گفته ام. به او می گوید علاج تو یک گرم مسیح است و پولش اینقدر می شود.
از دیگری می پرسد تو چطور؟ او جواب می دهد: دزدی کرده ام. به او می گوید ده گرم مسیح می خواهی و پولش اینقدر می شود.
از آن دیگر می پرسد : تو چه؟ و او می گوید: من آدم کشته ام. به او می گوید:ای بد بخت بیماری تو سخت است. تو باید هر شب قبل از خواب نیم "لیور" مسیح سر بکشی، و این برای تو گران تمام می شود. پولش انقدر می شود. مرد می پرسد : پدر به من تخفیف نمی دهی ؟ او می گوید: نرخ اینست ،پولش را بده و الا در اعماق جهنم کباب خواهی شد، آن وقت عکسهایی را که که در دکان خود به در و دیوار آویخته و در آنها شیاطینی مسلح به چنگک در وسط شعله های آتش دیده می شوند به او نشان می دهد. بیچاره مشتری مثل بید به خود می لرزد و سرکیسه را شل می کند.
و اما ارباب پاتریارکئاس؟ او یک خوک واقعی است که از سر تا پا شکم است و حتی کله اشپر از کثافت است. اگر آنچه او در دوران عمرش خورده است در یک طرف و آنچه را از بالا و پایین پس داده است در طرف دیگر بگذارند دو خرمن بزرگ کثافت خواهد شد و او یک روز با این دو خرمن کثافت ، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپش، در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهد شد.
و اما حاجی نیکولیس معلم مدرسه؟ بدبخت فقط یک نیمه انسان است، فقیر است و زشت و ترسو و عینکی و با این وصف خود را اسکندر کبیر می داند. یک کلاه مقوایی بر سر می گذارد و مغز بچه ها را را از مزخرفاتی که خود می داند پر می کند. به هر حال این تعجبی ندارد چون بالاخره آقا معلم است.
و اما لاداس پیر؟یک زر پرست واقعی است که از هر گونه غیرت و تعصبی عاری است. بر سر چلیکهای پر از شراب و کوزه های پر از روغن زیتون و کیسه های پر از آرد خود نشسته است و دارد از گرسنگی می میرد.
هم او بود که یک شب وقتی مهمان داشتند به زنش گفته بود: " زن! یک تخم مرغ آب پز کن ما پنج نفر مهمان داریم!" خودش را از خوردن و آشامیدن محروم می کند و پا برهنه و با لباس ژنده راه می رود. چرا؟ برای اینکه ثروتمند بمیرد! واقعا که چه بدبختی بزرگی!
و اما خود من؟ آدمی هستم رذل و بی همه چیز که فقط به درد طناب دار می خورم و تو اگر بخواهی به من دست بزنی با انبر دست بزن و الا دستت کثیف خواهد شد. چه دلگیها و باده خواری ها و دزدی ها و آدمکشیها و زنا ها که در عمر خود مرتکب نشده ام!
نمی دانم کی وقت ارتکاب این همه اعمال شنیع را پیدا کرده ام! افتخار به دستهای من، به پاهای من، به دهان من، به رانهای من! همه ی این اعضا کار خود را خوب انجام داده اند و مستحق تقدیس و تبرک هستند.!"
مسیح باز مصلوب
نیکوس کازانتراکیس/ص ۴۱
پ.ن: دلم می خواست در این تاریخ چیز بهتری بنویسم!
ساعت،
و عشق
پایمال آفتاب در خیابان،
و سنگسار چراغ در کوچه،
برق چشم های ما را خاموش نخواهد کرد...*
پ.ن:
تو استخوان شکارت را بیرون غار خویش بیانداز،
سگها رفیق خوب تو می گردند.
شیران هنوز هم اهلی نگشته اند!
زیرا که نیم خورده ی کس را نمی خورند...
گر مرد را غیرت به همت است
همت بلند باش
دنبال صید تازه برو
شیر شرزه باش.**
پ.پ.ن:
(این پ.ن را در یک پست جداگانه می نویسم)
* حسین منزوی
** دکتر تقی پور نامداریان
داشتم فکر می کردم چرا ما عدم ها ... آخ ببخشید! ما آدم ها ، هر چه توانا تر می شویم ناکام تر می مانیم!
هرچه بیشتر فکر می کنیم، رنجور تر می شویم!
هرچه پیشرفت می کنیم و متمدن تر می شویم،حریص تر و یاغی تر و وحشی تر می شویم! (یا وحشی گری مان را سر دیگران خالی می کنیم چون زور داریم (سبک جهان اولی) یا سر خودمان خالی می کنیم چون روز نداریم (سبک جهان سومی)!)
هر چه گنده تر می شویم صدای ترکیدنمان (و بوی آن البته) فجیع تر می شود! (مثل کومونیسم شوروی مثلا یا مثل بحران اقتصادی دنیای سرمایه داری مثلا!!! )
هر چه بیشتر دست و پا می زنیم فرو تر می رویم!
هر چه جمهوری خواه تر و کارگر نواز تر می شویم! توتالیتر تر و کارگر "نواز" تر می شویم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و هرچه نفس می کشیم به مرگمان نزدیک تر می شویم! (نفس های مرد گام زدن او به سمت مرگش هستند- امام علی (ع))
8
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر اندیشد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دستست رودی خوش بزن مطرح سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به می خانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
نامه ي سر گشاده به "ما"
اين گام آخر بر درگاهي است سياه، ظلمت مطلق، هيچ ...
نوري از هيچ روزني!
وانهادگي تا مغز استخوان را دارد مي سوزاند
مي سوزاند؟ مگر رهايي و آزادي...!؟ اين همه خون؟
آرمان ! مگر آرمان...!؟ آن همه شكنجه؟
قيام مزدك، ماركسيسم يا به زير كشيدن يك "شاه" خائن چه هيجاني خواهد داشت !
اما حالا تهييج براي به زير كشيدن يا بالا بردن ؟
اين شبها در خانه پشت ميز مطالعه ام نقاشي كودكانه مي كشم، و كاغذ سفيد خط خطي مي كنم.
دوست دارم "ح"بنويسم، هر چند كه بوي خون مي دهد.
"مانيفست" نوشتنم نمي آيد،
مانيفست خواندنم هم نمي آيد،
(گلاب به رويتان)يبس شده ام،
از...!
از قرص ها و داروهاي تجويزي كه به سفارش "آقای" پاستور فرو در حلقم كرده ام،
از دودهاي غليظي كه هر روز در پياده رو " انقلاب" بيشتر مي استنشاقم،
از كتابهايي كه موريانه ها و كرم ها ،سخت سست و بي بنيادشان كرده و تنها با لمس سر انگشتي دود مي شوند!
نمي دانم چرا تازگي ها وقتي كتاب مي خوانم خنده ام مي گيرد، بعد گريه ام مي گيرد.
حتي آنها كه سالها آرزوي دسترسي بدانها را داشته ام،
آه چرا نمي توانم يك چيز گنده شوم؟
آه چرا نمي توانم آنقدر گنده شوم كه سخت ترين صندلي ها و كرسي ها تاب تحمل وزنم را نداشته باشند؟!
كه چندين "من" شوم!
ببين بي چارگي هامان را
اشقيا "استيك آبدار" خوردند و حال سوء هاضمه گرفته اند،
و ما "سيب زميني انتزاعي" مي خوريم و گنده مي شويم!
گنده ي گنده، گنده تر از گنده ترين هاشان! "آنها"
صداي " لا اله الا الله " مي آيد،
مرده مي برند
اما روي تابوت كسي نيست!
نو به "نو" انديشه ها از توي يك سوراخ از دستم در مي روند
مي گذارم كه در برود
بگذار با لذت نشخوار كنند
اينجا بر آستانه ي ظلمت ايستاده ام
همان جا كه گريزي از آن نيست
نور هاي مشقي همه اينجا مرده اند
يك فنجان انتحار نوش جان بايد كرد
شراب و عيش نهان چيست ؟كار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
قرنها پيش مولانا فرمود:
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام مدنم بهر چه بود
به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اين سوالي است كه عموما هر بشري در ميانه زندگيش از خود مي پرسد. يعني زماني كه او اين حقيقت را دريافته است كه كليت زندگيش يك مفعول بيش نبوده است. هنگاهي كه شاهد مرگ ديگراني و مي بيني به محض اينكه هركس به زير خاك مي رود ديگر گويي هيچ گاه نبوده است، از خود مي پرسي براي چه به دنيا آمده ام همانطور كه امكان داشت بدنيا نيايم. چرا هستم همانطور كه ممكن بود نباشم؟
به اطرافيانت مي نگري آنان خيلي زود تو را فراموش مي كنند. تمام بودنت را بواسطه ي اطرافيانت باور مي كني و هنگامي كه آنها فراموشت كردند گويي هيچگاه نبوده اي. و گويي تنها موجودي كه "بودن" تو برايش مهم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق كرد در حاليكه مي توانست خلق نكند؟
در دوران جواني آرزوها و آرمانهاي دنيوي تورا به فعاليت وا مي دارد اما هنگامي كه به ميانه ي زندگي رسيدي چه به آرزوهايت رسيده باشي و چه نرسيده باشي تمامي اين آرمانها برايت بي ارزش شده و حال براي ادامه ي زندگي مجبوري براي خود آرمان تراشي كني تا عمرت را بگذراني و زمان را نابود كني.
عموما بشر براي زندگي كردن خود اهدافي را در ذهن خود ايجاد مي كند. اهدافي كه امروزه اكثرا اهدافي دنيوي است و سپس تمامي فعاليت هايش را بواسطه ي اين هدف كه نام كلي آن خوشبختي است سمت و سو مي بخشد.
در طول زندگي چه بسا به بسياري از اين اهداف دنيوي دست مي يابد كه گمان مي كرد اگر به آنان برسد خوشبخت خواهد شد اما هيچگاه اين خوشبختي محقق نمي گردد و بشر هميشه در حسرت گذشته و اميد به آينده زندگي مي كند و از حال خود ناراضي است. همين تجربه خود نشانگر اينست كه بشر هيچگاه نتوانسته هدفي درست را در زندگي خود برگزيند و به همين دليل حتي هنگامي كه به هدف خود مي رسد باز هم ناراضي است و آرامش ندارد.
بنابراين چاره اي نداريم جز اينكه به سراغ خداوند برويم تا به ما بگويد كه منظورش از خلقت جهان هستي خاصه انسان چه بوده است؟
در حديث قدسي مي خوانيم كه خداوند مي فرمايد:" جهان هستي و انسان را خلق كردم تا خود را معرفي كنم."
پس شناخت خدا هدفي است كه خداوند براي خلقت بشر منظور داشته است و هر بشري به ميزاني كه كل زندگي اش را بر شناخت خداوند استوار مي كند در راه درست قدم نهاده و ديگر اهداف بشر، اهدافي نادرست است.
حال بيائيد از خود بپرسيم كه تا چه حد خداوند را مي شناسيم؟
در تمامي دوران ها خداوند پيامبري ار به سوي بشريت فرستاد تا وي را معرفي كنند و اين پيامبران هم صفاتي كلي از خداوند را براي بشر برشمردند: رحمن، رحيم، عليم، قادر، سبحان و ...
اما دانستن ذهني اين صفات، هيچ به معناي شناخت قلبي خداوند نمي باشد و تنها دور نمايي كلي از خداوند را براي بشر تصوير مي كند و در عين حال پيامبران به واسطه ي شريعت، راه شناخت قلبي خداوند را در همان اعمال روزمره زندگي به بشر آموختند. اما متاسفانه بشر حتي در انجام شريعت ها نيز هدف را فراموش كرد و شريعت را تنها راه و روشهايي براي خوب زندگي كردن در دنيا دانست و به همين دليل است كه قرنهاست كه از شريعت انبيا تنها پوسته هاي ظاهري باقي مانده كه هيچ محتواي باطني ندارد.
پس حال بايد پرسيد كه بشر چگونه مي تواند به شناختي قلبي از خدا دست يابد ، شناختي كه بدون شك به او آرامش خواهد داد؟
دانستن اينكه خداوند بخشنده و مهربان است هيچ به معناي باور قلبي اين صفات خدا نيست. تا زماني كه بشر مهرباني و بخشنده گي خداوند را در زندگي روزمره خود به عينه نبيند و باور نكند هيچگاه اين باور قلبي نمي شود كه چنين امري نيز مستلزم تفكر در قبال وقايع زندگي است و به همين دليل است كه در قرآن خداوند بشر را هميشه به تفكر دعوت كرده است.
بشر بايد اين را بداند كه هيچ اتفاقي در زندگيش تصادفي نيست و علتي دارد. اينكه بشر "خود" را علت تمامي وقايع زندگيش بداند و يا همه اين وقايع را به خداوند نسبت دهدتفاوتي ندارد. وضعيت اول او را به خود شناسي و وضعيت دوم او را به خداشناسي مي رساند. كه خود شناسي همان خداشناسي است.
اما مشكل بشر اين بوده است كه هميشه بين خود و خدا سرگردان است و عموما وقايع خوب زندگي را به "خود" و وقايع بد زندگي را به خدا يا سرنوشت نسبت داده و به همين دليل نه از "خود" شناختي يافته و نه از داوند.
فردي كه در باب وقايع زندگيش تفكر مي كند و در جستجوي علتي در خود است و اينكه اگر اين واقعه برايش اتفاق افتاده به سبب عقل و جهل، خوبي و بدي، دروغگويي و راستگويي، و ... خودش بوده و يا تمامي اين وقايع را به خداوند نسبت دهد و باز تفكر كند كه خداوند چرا چنين واقعه اي را ايجاد كرده است و با اين كار چه مي خواسته بگويد در هر دو حال به شناخت خدا خواهد رسيد و در خواهد يافت كه خودي جز خدا وجود ندارد.
و تنها در چنين شناختي است كه انسان از عرصه ي دوگانگي ها و سرگرداني بين "خود" و "خدا" رها خواهد شد كه اين شناختي توحيدي است.
پس بيايد از همين لحظه تمامي وقايع زندگي مان را بزرگ و كوچك، خوب و بد، زشت و زيبا و ... را پيش روي خود قرار دهيم و يا در خود به جستجوي علت بپردازيم و يا تلاش كنيم منظور خداوند را درك كنيم.
دكتر علي اكبر خانجاني
* * *
باش
اما نه چون هميشه
در انتظار خوشبختي دور نشو
مرا زندگي كن
تا تورا زندگي كنم
اگر خواست تو اين است
غير از اين
تا هزاران سال غريبگي
دور خواهيم ماند
باش
اما نه چون هميشه
اینبار تنها باش ...
گر عشق نبودي سخن عشق نبودي
چندين سخن نغز كه گفتي كه شنودي؟
ور باد نبودي كه سر زلف ربودي
رخساره ي معشوق به عاشق كه نمودي؟
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گياهيست كه در باغ پديد آيد در بن درخت، اول بيخ در زمين سخت كند، سپس سر بر آرد و خود او را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فراگيرد، و چنانش در شكنجه كند كه نم در ميان درخت نماند، و هر غذا كه بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه كه درخت خشك شود.
(شيخ شهاب الدين سهروردي- رساله ي في حقيقة العشق)
* * *
هر چند كه مي كوشم كه از عشق در گذرم عشق مرا شيفته و سرگردان مي دارد، و با اين همه او غالب مي شود و من مغلوب. با عشق كي توانم كوشيد؟
كارم اندر عشق مشكل مي شود
خان و مانم بر سر دل مي شود
هر زمان گويم كه بگريزم ز عشق
عشق پيش از من به منزل مي شود
دريغا عشق فرض راه ايت همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات ترا حاصل شود.
دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد، و چه عبارت توان كرد!...
اي عزيز پروانه قوت از عشق آتش خورد. بي آتش قرار ندارد، و در آتش وجود ندارد تا آنگاه كه آتش عشق او را چنان گرداند كه همه جهان آتش بيند، چون به آتش رسد خود را بر ميان زند. خود نداند فرقي كردن ميان آتش و غير آتش، چرا؟ زيرا كه عشق خود همه آتش است:
اندر تن من جاي نماند اي بت بيش
الا همه عشق تو گرفت از پس و پيش
گر قصد كنم كه برگشايم رگ خويش
ترسم كه به عشقت اند آيد سر نيش
(عين القضاةهمداني – تمهيدات)
* * *
"كسي مي تواند در پاي عشق بميرد كه پيش از آن دنيا در پيش چشمانش مرده باشد"
وانگهی به خود لرزیدم که عشق چیست!؟
صدا برآمد که:
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس
(عطار نیشابوری - منطق الطیر)
اتوبوس اومد، مدت زيادي بود كه تو ايستگاه مونده بودم. فكر رفتن آرامش رو ازم گرفته بود، هر چند كه تو ايستگاه جام بد نبود.
بودم
شبيه خدا، همه اومدنا و رفتنا رو مي ديدم، همه شدن ها رو.
اتوبوس به نظر مستقيم مي رفت، هر چند مقصد روش رو نتونستم واضح بخونم.آدماي زيادي تو اتوبوس بودن، يكي چرت ميزد، يكي تو فكر بود، يكي نقشه ها شو واسه رسيدن واسه دورو برياش مي خوند، يكي گوشاشو بدجوري تيز كرده بود، يكي گريه مي كرد يكي خوشحال خوشحال بود، يك منتظر نگاه ديگران بود و...
به فكر فرو رفتم، در مورد خودم، دور و بريام، به آدماي توي اتوبوس، به اينكه كجا مي خوان برن ، به اينكه چرا مي رن!...
برام عجيب بود اما همه انگار آشنا بودن...
همه حرف مي زدن، از آب و هوا ، از صندلي هاي اتوبوس، از كيفيت جاده، از گروني بنزين، از سختي سفر و از خيلي چيزاي ديگه... اما آشنايي از جنس هيچ كدوم از حرفا نبود،
آدما يكي يكي بهم نگاه مي كردن! حتي كسي كه تو چرت بود به دفعات بر مي گشت و نگاهم مي كرد.
مثل اینکه همه صدای فکر کردنم رو می شنیدن! اینکه چرا همه انقدر آشنان، و مدام به همدیگه نگاه می کردن!
مي گن تو روز قيامت همه همديگرو مي شناسن، توي اتوبوس هم اونطور بود.
شايد تو اتوبوساي ديگه هم آدما واسه همين كه احساس آشنايي مي كنن مي شينن با هم نقشه مي كشن.آره همه نقشه مي كشن كه برسن، که زود تر برسن، جوری که هیچ مو لای درزش نره!
خوب چرا كه نه... اما
شايد با كمي سكوت دلیل این همه آشنایی واضح می شد
ما حرفايي كه مي زديم ربطي به احساس آشنايي نداشت،
شايد با سكوت مي تونستيم بيشتر درد دل كنيم.
مي گن "چشم ديده بان دل است" (امام علي (ع))، كي گفته نمي شه از چشم طرف بفهمي چي مي خواد بگه، چه دردي تو دلشه كه مي خواد درد دل كنه،
و مگه نه اینکه قلب آدما خونه ی خداست؟
مي شه فهميد هر چند كه از بدي صندلي هاي اتوبوس هي شكايت كنن.
آره همه آشنا بوديم اما آشناييمون گنگ بود
هيچ كس غريبه نبود، حتي هر كسي هم كه تازه وارد مي شد
اتوبوس كجا مي رفت!؟اتوبوسا كجا مي رن؟
مي رن كه مسافرا رو برسونن!
چیزی که هست اینه که اتوبوسا هيچ وقت نمي رسن!
رسيدن واسه رفتن يه بهونه است، اتوبوسا همه میرن که آدمای توشونو با هم آشنا کنن، تا بعد از رسیدن،چیزی رو برای فراموش نکردن داشته باشن.
"هر آنچه دیده بینه دل کنه یاد"
فقط آدما می رسن، می رسن که تنها بشن!
رسيدن يعني تموم شدن!
خواه نا خواه همه مي رسيم
هر كسي هم يه جور مي رسه يكي با نقشه يكي بي نقشه يكي با گريه يكي با گله و شكايت يكي تو چرت...
كسي كه مي رسه روي صندلي ِ ايستگاه مجبوره كه بشينه، بشينه و ببينه.
ببينه كه چه جوري رسيده، تنهای تنها...
ما يه روزي مي رسيم
ما تو رسيدن با آشنايي هامون جاودانه مي شيم.
با همون چيزيايي كه مي ديديم و در موردش حرفي نداشتيم
چيزي كه همه ي حرفا مون از حضور اون جون مي گرفت
مقصد یعنی گذاشتن و گذشتن
و اينجاست كه بايد عشق ورزيد.
...
زندگی یعنی.................................................
به نام خدا
لزوم خود سازي و درون گرايي
به كار گيري سيستم و ساختار همواره در مكاتب ساختي و كاركردي بسيار مورد توجه بوده و در ابعاد مختلف مورد تحليل و بررسي قرار گرفته است و در امور مديريتي و دست يابي به اهداف ،مکرارا عملياتي شده و مي شود.
سيستم و ساختار در نگاهي مادي و تك بعدي بهترين راه براي تحقق عوامل اجرايي است و "منطقي" ترين راه براي رسيدن به يك هدف يا يك سري اهداف از پيش تعيين شده است.
اما در امور انساني هرگز يك بعد را نمي توان به ابعاد ديگر رجحان داد و يا آن را به تنهايي براي مديريت لحاظ كرد.
ساختار تنها به سطحي ترين لايه ي انجام امور مي پردازد و بطون ديگر و ابعاد ديگر آن را وا مي نهد.
اين دقيقا بدان مي ماند كه دين تنها به احكام صوري و قرآن تنها به الفاظ و صرف و نحو آن محدود شود و بطن هاي ديگر آنها نا ديده گرفته شود و پنهان بماند.
لزوم درونگرايي و محدود كردن فعاليت هاي اجرايي در هر امري واضح است ولي در وضعيتي كه خطر بحران هويتي و فروپاشي دروني مجموعه اي مي رود به حدي ضروري مي نمايد كه تاخير هر روزه ي آن براي اجرا در حكم خسراني بزرگ است.
ساختار به مثابه جبر است، جبري كه وعده ي تحقق يك هدف از پيش تعيين شده را تحت هر شرايطي و با هر عواقبي مي دهد و نیروی جبری پیشبرد اجرائیات را به سیستم القا می کند . همانگونه كه سرمايه داري و امپرياليسم به واسطه ي مكاتبي چون كاركرد گرايي و كاركرد گرايي ساختاري به اوج خود رسيد كه نهايتا از درون در حال فساد است و مواجه با بحران هاي انساني و شخصيتي و هويتي و اخيرا اقتصادي و سياسي مي باشد.
مسلما حق انتخاب، بسيار اساسي تر از حق بهشت است و هيچ كس به جبر به بهشت راه نمي يابد .
و به فرموده ي پيامبر اكرم (ص) "جبر دوزخ است" و اين بحراني است كه خطر تهي شدن يك مجموعه را از درون نهيب مي زند و آن را شكننده مي سازد.
انجام حركتي در اين اثنا منوط بر آن است كه قبل از مبادرت به فعاليت هاي قويا اجرايي به درون سازي و خود سازي و غني سازي درون مجموعه از طريق مطالعه آثار اساسي در جهان و تاريخ و نيز خود شناسي در حوزه ي ديني و اعتقادي و تاريخي و حتي جهاني به صورت فردي و حلقه ي مطالعاتي با هدايت یک استاد آشنا و خاک خورده در این طریق ، اقدام شود.
در اين راستا همه پرسي براي نوع فعاليتهاي مجموعه نیز در جهت ارزيابي چند و چون نگرش ها و انتظارات اعضا از آن اجازه مي دهد تا انعطاف لازم براي ادامه ي حيات و علاوه بر آن غني سازي و روح پذيري مجموعه صورت گيرد.
لذا اين اقدامات را مي توان از اقدامات ضروري مجموعه ها دانست تا به كاركردي انساني و در كشور ما ديني و ايماني و توام با اختیار و به صورت خود جوش، دست پيدا كرد.
در اين صورت است كه مجموعه اي با عملكرد منسجم و نه صرفا تحت قالب يك سيستم ، مي تواند با نظم به اهداف خود، كه اهدافي انساني هستند دست يابد. نظمي حاصل از ابعاد دروني و نجات دهنده و درون جوش نه صرفا وبالي براي عدم تخطي از دست یابی به هر هدف موجود.
اين پيشنهاد در طرح هاي كلان نيز قابل اجراست و يكي از راههاي جلوگيري از فروپاشي هاي دروني يك مجموعه مي باشد.
با آرزوي توفيق و رشد روز افزون
براي كانون جوان نوانديشان
و ساير مجموعه هاي فعال در عرصه ي انديشه و علم و فرهنگ
احمد رضا جعفري تبار